بسم رب المهدی
 
 
این روزها فکرم مشغول سمیرا ست !
طفلی ، چه دارد میکشد ؟ ۶ سال مگر کم است ؟
 خب تقصیر خودش هم بود ولی دیگر نامردی را در حقش تمام کردند .
سمیرا یکی از دوستانم است ،با هم صمیمی نیستیم اما حال و روزش را دورا دور میپرسم .
۶ سال پیش با آقا پسری آشنا شد . برای هم می مردند . اصلا یک روز همدیگر را نمی دیدند شبشان شب نمی شد . چقدر برای هم به مناسبت های مختلف کادو میخریدند . چقدر هم به هم می آمدند . به قول خودش تا حالا یک بار هم با هم بگو مگو نداشتند.
قرار گذاشته بودند تا درس آقا پسر تمام شود ، تا به خانواده اش بگوید بیایند خاستگاری .
 همیشه فهمیه میگفت : خوش به حال سمیرا ، پسرک از هیچی برایش کم نمیگذارد .
صلا همه به حالش غبطه می خوردند  
آقا پسر درسش تمام شد ، سربازی اش را هم رفت و کار هم پیدا کرد .
و حالا ۶ سال از قولی که به هم داده بودند میگذشت و  وقت وفای به عهد بود .
آقا پسر به خانواده اش گفت ، آمدند خاستگاری .و خانواده هم رضایت دادند . بله برون هم گرفتند . حالا فقط مانده بود عقد کنند .
یک دفعه آقا پسر همه چی را به هم زد . بدون هـــــــیچ دلیلی .
فقط گفت : الان که فکر میکنم می بینم ما به درد هم نمیخوریم .به همین راحتی !!
و سمیرا ماند و عمری که به خاطر هیچی گذشت !
هرچه سمیرا دنبالش رفت ، التماسش کرد، نشد که نشد . حتی دلیلش را هم نگفت .
این روزها فکرم  خیلی مشغول سمیرا ست ، نسیم است ، سحر است ، فهیمه است ،مهرنوش ، است .
طفلکی ها ....  
 
به آقایان بر نخورد ولی اکثرشان به فکر منافع خودشانند جز اندکی !