132
وبلاگم را باز میکنم صفحه اول را نگاهی میاندازم ,به اسم آرزوی یه زندگی خدایی فک میکنم ,به قالبش توجه بیشتری میکنم ,به عنوانهای پست ها نگاهی می اندازم ,مروری بر نوشته ها می اندازم اما هیچ ارزوی خدا را در ان پیدا نمیکنم. خودم را گول میزنم من حتی تصمیمش هم جدی نگرفتم ,چه برسد به اینکه بخواهم در مسیر راه بندگی قرار بگیرم.
فاصله ام زیاد است خیلی زیاد , بیشتر از انچه که فکر کنم.
دستم نمیرود به نوشتن ,گمم,باید خودم را پیدا کنم.این.یک جمله ی کلیشه ای اکنون واقعیت زندگی من است. این روزها فقط دلم به اجر مادر بودن خوش است.به زحمتهایی که برای یار امام زمان میکشم.میدانم لقمه ی گند تر از دهانم است من و پسرم کجا ,ان بزرگوار کجا ,ولی ارزو بر جوان عیب نیست.
فعلا نمینویسم تا کمی فقط کمی زندگی ام رنگ خدایی پیدا کند.
تا حرفی برای گفتن داشته باشم.
این بار تصمیمم جدی ست,توکل بر خدا....
ممنون از لطف و محبت بدون چشم داشت تان. سر نزدن های مرا دال بر بی ادبی نگذارید که واقعاگرفتارم.
به زودی خدمت میرسم.
التماس دعا