119.انرژی مثبت لطفا

بسم رب المهدی

دلم پره !

دلم پره از آدمای سرد و یخی ای که وقتی بهشون لطف میکنی فکر میکنند وظیفته ، آدمایی که ظرفیتشون انقدر کمه که وقتی بهشون محبت میکنی انقدر میرن بالا که از بالا نگات میکنن و خودشونو بزرگ میبینن... 

خستم از کسایی که  خودشونو برتر از همه میدونن و حرفشون بالاتر از همه.. نمیشه حرف زد. از طرفی هم نمیتونم سکوت کنم .سکوت در مقابل کسایی که راحت به آدم توهین میکنن آزارم میده ... خفه میشم اگه حرف نزنم.

نمیدونم چی شده که هیچ کس معنی و مفهموم احترام رو دیگه نمیفهمه و اون رو وظیفت تلقی میکنه...

همسرم میگه هرکاری میکنی برای خدا بکن ولی من وجودشو ندارم ، نمیتونم طعنه ها رو فراموش کنم .طعنه ها رو در مقابل خوبی هایی که میکنم .سخته بخدا...

دلخورم از آدمایی که نمیخوان خوشیمو ببینن ... آدمایی که فقط و فقط به فکر خودشونن و یه ذره درک ندارن..

از اون آدمای متظاهر ریاکار بدم میاد ... وقتی خودشونو از همه برتر میدونن و تو رو توی قعر جهنم میبینن. 

واقعا موندم راه و روش برخورد باهاشون کدومه !

در من نیست که مثل خودشون برخورد کنم ، میترسم منم مثه اونا دیگه معنی محبت و لطف فراموشم بشه...میترسم بی ادبانه رفتار کنم و خودمو بزنم به نفهمی !

دوست ندارم الان تو این موقعیت ذهنم مشغولشون باشه ولی چیکار کنم که دیگه کنترل از دستم خارج شده.

خیلی دلخورم ...

انرژی منفیم خیلی زیاده ! به نظرتون چیکار کنم؟


118.

بسم رب المهدی


حال و هوای سفر به جنوب است و من مشتاق تر از همیشه اما میدانم توفیقی نیست !


ravi

 

117.مـــــــــادر

بسم رب المهدی

یاد روزایی که خسته از دانشگاه میمودم خونه و با غذای آماده ی مامان روبرو میشدم بخیر.روزایی که دغدغه ی کار خونه نداشتم و آسوده خاطر بودم از هر مسئولیتی ! کمک حال مامان بودم اما اگه هم کاری انجام نمیدادم هیچ مواخذه و گله ای نبود ، 

یاد روزایی که تو خواب خوش بعد از ظهر با بوی خوش غذا از خواب بیدار میشدم و با بوی خوش اون غذا مست میشدم.

یاد روزایی که وقتی خواب بودم مامان میومد کنارم میشست و برام انار دون میکرد .

این روزا خیلی دلم از این روزا میخواد ، دلم میخواد باز بوی غذای مامان بپیچه خونمون ... بازم ببینم که بدون هیچ منتی داره توی آشپزخونه با عشق کار میکنه ..

ان شا الله هفته ی دیگه مادر همراه با برادر عازم خونه ی خدا هستند و من از این بایت خیلی خیلی خوشحالم . چون داره به آرزوی چندین سالش میرسه و اینکه یه چند روزی رو از همدان مهمون ماست .

این روزا خیلی زود رنج شدم ، اگه کسی اطرافتون دارین که شرایط منو داره حسابی تحویلش بگیرین که کلی انتظارات داره از اطرافیان .من خودم که همیشه سعی کردم آدمی باشم که از دیگران توقع نداشته باشم تو هـــــــــــــــر شرایطی اما بعضی وقتا از دستم در میره....

یا علی..


پ.ن : سلام :)

بعضی از دوستان از حرفای من طوری برداشت کرده بودند که گویا من مادرم رو فقط برای منافع خودم میخوام ، اما واقعیتش این نیست ، وقتی مامان رو میبینم سعی میکنم اجازه ندم دست به سیاه و سفید بزنه ، اصلا آرزومه که مامان مثله ملکه ها بشینه و من فقط کار کنم....

فردا مامانم میاد..... ان شا الله